به چه میخندی تو ؟
به مفهوم غم انگیز جدایی؟
به چه چیز ؟
به شکست دل من یا به پیروزی خویش
به چه میخندی تو؟
به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟
یا به افسونگری چشمانت !
که مرا سوخت و خاکستر کرد

چه جنونی چه نیازی چه غمیست
یا نگاه تو که پر عصمت و نالز بر من افتد چه عذاب و ستمی ست
دردم این نیست ولی درد من این ست که من بی دگر از جهان دور مو بی خویشتنم
پوپکم آهوکم تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم

برایت گفتم از دلتنگی از آیینه و گندم
برایت
از نگاه سربی مردم
چه رویایی!
تو میگویی و می خندی
و در آیینه می بینی
مرا
چون مرده حجمی زیر شنها گم
باز از رفتن چه سود ؟
ماه می خندد به این دلدادگی !
پس بگو در این فرو رفتن چه بود ؟ !
*
این چه گردابیست این سودای تو
می برد هر لحظه پایین تر مرا
می زنم من دست وپا اما چه سود؟!
می شوم نزدیک تر تا انتها
*
گاه می گویم که دریا تشنه است
باز می خندم که این دیوانگی است
من میان گریه ام فهمیده ام
رسم عاشق بودن این افتادگیست
*
می زنم گهگاه چنگ بر ریشه ای
باز می بینم که آنهم باطل است
می شوم شرمنده،اما هر غروب
چشم های تو به دریا مایل است
*
سلام
یه غزل واسه اولین بار
از خودم میخوام بذارم دوس دارم نظراتونو بدونم
مرسی

((مرد))
این روز های سرد هم از یاد خواهد رفت
ترس و نبود و درد هم از یاد خواهد رفت
روزی قناری از قفس آزاد خواهد شد
این میله های زرد هم از یاد خواهد رفت
دیگر تمام آنچه را که سایه ای تنها
به روز من آورد هم از یاد خواهد رفت
روزی سیاهی های چشمانش که هر لحظه
دیوانه ام میکرد هم از یاد خواهد رفت
در انتها کوچه ای بن بست خواهد مرد
و اینچنین یک مرد هم از یاد خواهد رفت

ریز
ریز
چون برف
که هرگز هیچ کس ندانست
تکه های خودکشی یک ابر است
می ریزیم
مثل بمب روی خاک
مثل خاک روی تو
می افتیم
این سیب هم برای تو دخترک!
دوباره فکر کن
نیوتن
هرگز آنچه را که باید
کشف نکرد
نه از کفر و نه از دین می نویسم
دلم خون است! میدانی برادر؟
دلم خون است از این مینویسم

بیابانم _کویرم _طاقت باران ندارم دیر می فهمی
لبانم میکشد از بوسه های قطره هایت تیر _میفهمی؟
نگاهم قرنها در جستجوی ابرهای تیره باقی بود
نمیدانم چرا امروز از باران شدم دلگیر می فهمی!
دگر خو کرده ام بر این سکوت مرگبار خویش اما تو
همه تنهائیم را کرده ای با نغمه ات تسخیر می فهمی؟
وجودم در نیاز یک درخت سبز یک دریاچه میسوزد
و باور میکنم گاهی حقیقت دارد این تصویر می فهمی؟
گمانم سر نوشتی نیست در راهم به جز خشکی و تنهایی
تو بازی میکنی با دستهای ظالم تقدیر می فهمی؟
کویرم طاقت باران ندارم ابر بارانی رهایم کن
که می ترسم در آغوشم شوی قربانی تبخیر می فهمی؟
--- رفتی ّ و بعد پشت سرت پل زدی که چه ؟!!
در چشم های من به خودت زل زدی که چه ؟!
دوست دارم سنگواره ای شوم در دست تو
آنطور که برم میداری و پرتم میکنی به دورها
دیرینه شناسی در هزاره ای مه آلود
لای مردابی خواهدم یافت
و دستهای تو را به یاد خواهد آورد که
نامهربان بودند





